... مسافر زمستون
... یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم ! واسه برگشتنت هر شب درها رو باز میذارم
خدایا شکر ! پروردگارم ! راضیم به رضای تو .... تسلیمم به حکمتت . پروردگارم ! چنان صبری به من عطا کن تا بدونم خدای من نه تنها قادره بلکه عادل هم هست ! خدایا عزیزانم رو به تو میسپارم تا در پناه تو به آرامش ابدی برسن . خدای من با اینکه هرگز فکر نمیکردم غم از دست دادن جگر گوشه م رو با بردن یکی دیگه از عزیزانم تسکین میدی تا نشونم بدی که همیشه بدتری هم وجود داره ..... با اینکه فکر نمیکردم منو دوباره غافلگیر کنی ..... با اینهمه باز هم شکرت ...... خدایا مادر مهربانم رو نگه دارش باش ...... گویی دلش برای پسرم بیشتر از من تنگ بوده .....
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت
21:3 توسط لیلا| |



